سگ ها و آدم ها!
من تا ابتدای نوجوانی را در شهر کوچکی در نزدیکی رشت زندگی کرده ام . توی محل ما هیچ خانه ای دیوار نداشت و هر خانه وسط یک باغ بود. کلاس اول که رفتیم تنها ما دور خانه مان دیوار کشیدیم. اما بقیه خانه ها همچنان بدون دیوار و حصار ماند تا همین سالها. توی کوچه ما سه تا عموی من، یک عمه و پدر بزرگ خانه داشتند. یک همسایه روبرویی هم داشتیم که می شد دایی پدرم و پسرش که توی حیاط خانه پدرش، خانه داشتند. مردم یک محل دیگر هم از جاده ای که یک وقتی زمین های پدر بزرگ من بود رد می شدند.
ما اگرچه طبق تقسیمات شهرداری جز شهر بودیم اما بافت محله ما هم چنان روستایی بود. خانه ها همه مرغ و خروس داشتند. اردک هم داشتیم. مدرسه هم که می رفتیم جای اینکه از جاده ها برویم از میان مزارع برنج پدربزرگ میان بر می زدیم.
هر خانه ای گاو هم داشت و گوساله و بازی ما بچه ها سر و کله زدن با این جانوران خانگی بود. غاز هم داشتیم. پدر بزرگ بوقلمون هم داشت تا وقتی که یکی از بوقلمون ها یکی از مرغ ها را کشت. و بعد پدر بزرگ همه بوقلمون ها را سر زد.
گربه ها هم توی حیاط های روستایی ما میچرخیدند. لاک پشت ها و مار ها و قورباقه ها و ماهی ها توی جوی های آب می چرخیدند. بارها و بارها وقت شن بازی تخم های لاک پشت و مار را پیدا کردیم و نمی دانستیم که اینها تخم مارند یا لاک پشت و بحث علمی میکردیم که اینها که گردند لاک پشتی اند و آنها که درازند مال مارند.
توی بعد از ظهر های تابستان یا به عبارتی زواله که همه می خوابیدند ما خواب نداشتیم و پا برهنه می دویدیم توی کوچه و باغ و بعضی وقتها یک هو میدیدی انگار پا گذاشته ای روی یخ و نگاه میکردی می دیدی که پا گذاشته ای روی مار.
من فقط پا گذاشته ام روی مار هیچ وقت مار را با دست نگرفتم اما برادر بزرگم نترس بود مارها را با دست می گرفت و نشان ما میداد. خاله ام هم مار را با دست می گرفت. فقط یک بار که رفته بودم روی درخت دست گذاشتم روی یک چیز سرد و سرم را که بالا آوردم دیدم مار است.و از همان بالا خودم را پرت کردم پایین.
گاو هم داشتیم، یادم هست وقتی گوساله مان کور به دنیا آمد و پدرم گاو و گوساله را با هم به قصاب فروخت چقدر دلگیر شدم.
سگ ها هم توی مزرعه ها و رو تپه ها لانه داشتند. بعضی خانه ها هم سگ داشتند. ما هیچ وقت سگ نداشتیم. اما پسر عمو هایم داشتند. سجاد پسرِ پسر داییِ پدر هم سگ داشت. تفریح کودکی ما تعلیم سگ بود. سجاد گرگی (اسم سگش بود) را دست آموز کرده بود و می گفت بنشین یا پاشو و ما کیف می کردیم که کسی رد شود و جلوی او به گرگی بگوییم پاشو و وقتی رنگ ترس توی چشم طرف رویت شد بگوییم بنشین.
توله سگ زیاد دیده ام. زایمان سگ ها را هم دیده ام. فراوان با سگ ها بازی کرده ام و فراوان از دستشان در رفته ام.
در تمام این سالها هنوز همان شوق کودکی نسبت به جانوران در دل من هست. ما مجاز نبودیم سگ ها را وارد حریم خانه هایمان کنیم. سگ ها تنها تا پای ایوان مجاز بودند بیایند. در بعضی خانه های روستایی تر که سبک خانه ها قدیمی مانده بود پای پله ها یک در کوچک بود تا ارتفاع یک متر اسمش “سگ در” بود و ساخته بودند تا مبادا سگی بی حیایی کند و پا توی خانه بگذارد. آموخته بودیم که بعد از بازی با سگ ها باید دست ها را شست. سگ خیس را نباید دست زد. نباید لباس ها را به سگ مالید. سگ ها دوست داشتنی و محترم بودند. در کنار ما هم بودند اما جایشان معلوم بود. جای خوابشان جای غذا خوردنشان حتی جای قضای حاجتشان هم معلوم بود. اما توی خانه نبودند. دور بودند.
حالا چرا این حرف ها را زدم ؟
پریروز که داشتم می رفتم یکی داشت دور میزد و خیابان را بند آورده بود. من کنار دو سه تا خانم منتظر بودم که خانم راننده دورش را تمام کند و راه باز شود و برویم. که یکی از خانم ها گفت: “ایشه سگشو ببین!” در نگاه اول چیزی ندیدم اما بعد که دوباره نگاه کردم دیدم روی صندلی چرمی سیاه صندلی عقب یک سگ سیاه چرک آلود محو شده و فقط چشم هایش معلوم بود.
باور کنید تقریبا حالم گرفته شد. اصلا حالم بهم خورد.
آقا و خانوم محترمی که علاقه مندی تان به حیوانات فراوان است و می خواهید از آنها نگه داری کنید . باور کنید من هم به اندازه شما حیوانات را دوست دارم. باور کنید من هم حیوان داشته ام و از علاقه انسان به این موجودات دوست داشتنی مطلع هستم.
اما یک خواهش کوچک دارم اگر مثل ما معتقد نیستید که خانه ها حریم دارند و تویشان نمی شود هر کس و هر چیزی را راه داد. اگر به نجاست سگ اعتقادی ندارید. لااقل در انتخاب حیوانات خانگی کمی سلیقه به خرج دهید و رعایت بهداشت کنید. باور کنید جای دوری نمی رود.
loading...