“الهی چطور بخوانم تو را
و من منم
و چگونه قطع امید کنم از تو
که تو تویی!
“ الهی کیف ادعوک
و انا انا
و کیف اقطع رجائی منک
“ و انت انت“
مناجات امام سجاد(ع)
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
اینجا رشت است، شهر باران خورده!
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در ه ذ ی ا ن، یک حرف از هزاران | بدون نظر »
به هیچ حیله در آغوش در نمی آیی
تو را مگر ز نسیم بهار ساخته اند!؟
*
صائب تبریزی پس از آنکه تمام حیله های عالم امکان را به کار بست، به نتیجه فوق رسید و مایوسانه داد از چنین بیدادی سر داد!
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
جنگل را برق نگاه قناری به آتش کشید
گناهش گردن صاعقه افتاد!
قدسی قاضی نور
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
روزی شیخ را گفتند:یا شیخ!
فلان مریدت برفلان راه افتاده است،مست وخراب.
فرمود:بحمدالله که بر راه افتاده است،از راه نیفتاده است!
(ابو سعید ابوالخیر)
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
جوانمردا!
سرتا پایم فدای سر تا پایت!
هر عشقی که در خون و پوست و گوشت و رگ و پی نبود،ناقص است!
(نامه ها/عین القضاة)
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگریست . و گفت گناهی کرده ام . از شرم نمی توانم گفت.
عبدالله گفت : بگوی تا چه کرده ای ؟
گفت :زنا کرده ام .
گفت : ترسیدم که مگر غیبت کرده ای
تذکره الاولیا در ذکر عبدا الله مبارک رحمه الله علیه
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟
رهی معیری
GD Star Rating
loading...
برچسب ها: رهی معیری
نوشته شده در تک بیت، یک حرف از هزاران | بدون نظر »
درهرنگهت مستی صدجام شراب است
چشمان تو میخانة دل های خراب است
/
شاعر؟
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »
چون شب رسید رودابه نهانی بکاخی آراسته در آمد و خادمی نزد زال فرستاد تا او را به کاخ راهنما باشد و خود به بام خانه رفت و چشم براه پهلوان دوخت. چون زال دلاور از دور پدیدار شد رودابه گرم آواز داد و او را درود گفت و ستایش کرد. زال خورشیدی تابان بر بام دید و دلش از شادی طپید. رودابه را درود گفت و مهر خود آشکار کرد. رودابه گیسوان را فرو ریخت و از زلف خود کمند ساخت و فروهشت تا زال بگیرد و به بام بر آید. زال بر گیسوان رودابه بوسه داد وگفت « مباد که من زلف مشک بوی ترا کمند کنم.» آنگاه کمندی از خادم خود گرفت و بر گنگره ایوان انداخت و چابک به بام بر آمد و رودابه را در بر گرفت و نوازش کرد و گفت « من دوستدار توام و جز تو کسی را به همسری نمی خواهم، اما چکنم که پدرم سام نریمان و شاهنشاه ایران منوچهر رضا نخواهد داد که من از نژاد ضحاک کسی را به همسری بخواهم.» رودابه غمگین شد و آب از دیده برخسار آورد که « اگر ضحاک بیداد کرد ما را چه گناه؟ من چون داستان دلاوری و بزرگی و بزم و رزم ترا شنیدم دل به مهر تو دادم و بسیار نامداران و گردنکشانان خواستارمنند. اما من خاطر به مهر تو سپرده ام و جز تو شوئی نمی خواهم»
زال دیده مهر پرور بر رودابه دوخت و در اندیشه رفت . سرانجام گفت « ای دلارام، تو غم مدار که من پیش یزدان نیایش خواهم کرد و از خداوند پاک خواهم خواست تا دل سام ومنوچهر را از کین بشوید و بر تو مهربان کند. شهریار ایران بزرگ و بخشنده است و بر ما ستم نخواهد کرد.» رودابه سپاس گفت و سوگند خورد که در جهان همسری جز زال نپذیرد و دل به مهر کسی جز او نسپارد . دو آزاده هم پیمان شدند و سوگند مهر و پیوند استوار کردند و یکدیگر را بدرود گفتند و زال به لشگرگاه خود باز رفت.
GD Star Rating
loading...
نوشته شده در یک حرف از هزاران | بدون نظر »