درباره

می دانید!؟ اجاره نشینی پدر ادم را در می آورد! کلی طول می کشد تا چکه شیر آبش را بگیری، بوی فاضلابش را دفع کنی، روشنایی اش را باب میلت کنی و خش خش تلفنت را ناکار کنی. تازه بعد از این همه گرفتاری تا می آیی به خانه عادت کنی و با خیال راحت بنشینی و پایت را تویش دراز کنی و به دیوار خانه تکیه بدهی؛ صاحبخانه یک بهانه ای جور می کند و پرتت می کند توی خیابان. و تو تازه یادت می آید که اِ! اینجا که جای من نبود. ما بعد از نود و بوقی این خانه و آن خانه رفتن. بیل و کلنگ و موس را دادیم دست رفقا و با هر حیله ای بود اینجا را راه انداختیم. یک کمی نخراشیده هست، منتهای مراتب یک رنگی که بخورد و موکت بشود و لامپهایش نصب بشود،مرتب می شود. این از این.

خودم هم محسن فرحی هستم. آنهایی که مرا می شناسند که می شناسند. آنهایی هم که نمی شناسند خب نمی شناسند دیگر. (مگر قرار است آدم همه آدم های زمین را بشناسد!؟ )

*

یک توضیح لازم. بنده یک آدم معمولی از این اجتماع هستم. نه فلسفه خوانده ام، نه از علوم سیاست سر در می آورم و نه چیزی بلدم که بخواهم به آن فخر بفروشم – و اصلا فرزند آدم را چه به فخر!؟-  در نتیجه شما اگر اینجا به دنبال چنین چیزهایی هستید. اشتباه آمده اید بروید جای دیگر. اینجا تنها یادداشت هایی معمولی از یک زندگی معمولی نگاشته می شود. پس لطفا افاضاتتان را برای جای دیگر نگه دارید و فضای این چهار دیواری را معطر نگردانید که در آن صورت از رفقا بپرسید به شما خواهند گفت که ما زبانمان کمی بی عیصمت!! است.

GD Star Rating
loading...
  • Share/Bookmark